فراموش نخواهیم کرد!
حتی اگر ببخشیم!
گوشها باز کن تا طنین صدایش را بشنوی!
که آنها هرگز توان خفه کردن صدایی نخواهند داشت.
فراموش نخواهیم کرد!
گوشها باز کن تا طنین صدایش را بشنوی!
که آنها هرگز توان خفه کردن صدایی نخواهند داشت.
در پیرامون جام جهانی (با تاخیر تابستانی)
چندی قبل از جام جهانی، دولت توسط رسانهها تبلیغ کرد: تو آلمان هستی!
- دولت آلمان مالیاتها را زیاد کرد. تو آلمانی (و من سودبرش)
- شرکت آلیانس ۴،۴ میلیارد یورو سود خالص زد و این رکوردی در طول تاریخش هست. نتیجه: اخراج ۷۵۰۰! تو آلمانی و بیا روح همبستگی داشته باشم! (زحمت و گرفتاریاش مال تو، سود و منفعت و قدرتش مال من)
- بانک آلمان (بانک خصوصی)، بانک برلین (بانک ملی یل بهتر بگویم بانک دولتی) را ۶۸۰ میلیون یورو خرید و قول داد کسی اخراج نکند (!؟). بانک برلین مال شهر برلین بود. بانکداران و سیاستمداران فاسد (یعنی ۹۹،۹۹ درصدشان) اوخر قرن پیش و اوایل قرن جدید با تجارت و سفته بازی کلی پول بالا کشیدند و مثلا بقول خودشان از دست دادند. یعنی از جیب مردم برداشتند و ریختند توی جیب خودشان و در پشت پرده کف دست خود مالیده و در ملع عام گفتند اوخی، متاسفیم!
شهر برلین (یعنی سیاستمدارانی که پول را بالا کشیدند، بنام مردم برلین در نمایندگیشان چنین کردند…) ۲۲ میلیارد یورو ضرر را بعهد گرفت و قرض برلین تقریبا دو برابر شد (آنموقع پنجاه میلیارد یورو و بخاطر نزول و بهره و با توجه به “صرفه جویی” خاص خود، کنون به شصت میلیارد یورو رسید، قابل توجه این قرض فقط و فقط مال شهر برلین هست و بقیه آلمان حسابشان سوا و داستانی دیگر). شهر برلین برای نجات بانک برلین در سال ۲۰۰۱ میلادی مبلغ ۱،۷۵ میلیارد یورو به بانک داد (به علاوه اینکه اون بیست و دو میلیارد قرض بانک را به خزانه برلین داد). برای گرداخت این پولها و دادن بهره مقروضیه، بودجهها کم کرد، از مهد کودک تا دانشگاه، از سمفونی تا موزهها، از استخر تا باغ وحش، از … تا …!
استخر و موزه و باغوحش گران شدند. پروفسورها و معاونین اخراج شدند یا دیگر استخدام نشدند. کتب مدارس پولی شدند. تاتر و سمفونی بستند. و … و … و …
مقروض شدند و پول دادند تا بانک برلین بالاخره سال گذشته دوباره تقویت و بهرهآور شد. تا با پول مردم سود کردند یادشان آمد که کمیسیون اروپا در سال ۲۰۰۱ بهشان گفته بود که باید بفروشند و مفت و مجانی تحویل سرمایهسالاران دادند. تا کنون بیش از ۳۰ میلیارد بدوش شهروندان برلین انداختند و بخاطر نزول حالا حالا تمامی ندارد تا ۶۸۰ میلیون بحساب شهر بریزند و آنهم احتمالا بجیب “پسرخالهها” بریزند … تو آلمانی (خرجش بگردن تو، صاحبش من)
- یک روزنامه آلمانی حساب کرد، اگر اعضای بدن انسان را تیکه تیکه کنیم و آنانی که بدرد پیوند زدن میخورند، مورد استفاده قرار دهیم، انسان ۲۵۰۰۰۰ یورو قیمت دارد.
کمپانیهای بزرگ وقتی اینرا شنیدند، دستبکار شدند و لابی خود را بکار انداختند و چرخهای سیاست چرخید ، صحیح بگویم چرخهای سیاست را چرخاندند. قرار هست برای نگهداری اعضای بدن قوانین جدید ثبت کنند و تحت قوانین داروسازی قرار دهند. اگر چنین شود برای نگهداری اعضای بدن به خرجهای کلانی نیاز هست که هیچ کلینیک و بیمارستان کوچک یا مستقلی توان آنرا ندارد و فقط کمپانیهای بزرگ (بخصوص داروسازی) میتوانند تجارت اعضای بدن بعهده بگیرند و این خرج را بهانه قرار داده تا اعضا را گرانتر و سود را کلان کنند. حال نکاتی در پیرامون: در آلمان بخاطر اینکه (به بهانه اینکه) بیمه ها کم آوردند، پرداخت ماهانه مردم بیشتر و اگر دکتر بروند و دارو بخرند باید درصدی از جیب خود پرداخت کنند و پرداخت سالیانه به پزشکان محدود شد. با توجه به این بازهم کم آوردند. داروها ۳۰ درصد گرانتر شدند. تو آلمانی (گرفتاریش مال تو، سود مالی ز گرفتاریهایت مال من)
مردم چکار کردند!؟ پرچم سه رنگ سیاه، سرخ و طلایی جمهوری و انقلاب ضد جبار روی دوش خود گذاشتند، شش تا شش تا به ماشین آویزان کردند، خانه خود سه رنگ کردند، از پنجره هواپیما آویزان کردند، به تنبان خود بستند و کلاه و گیسو سه رنگ به سر گذاشته و در هر دست یکی بدست گرفتند و بخیابان ریختند و شعار دادند: بدون هلند میرویم برلین!
پرچمی که مهد عدالت بود طبق معمول به بازی گرفته شد و به یک بت بیخاصیت و تهی تبدیل کردند!
تو آلمانی و من هم سوارت، دروغ هم نگفتند، وگرنه میگفتند ما آلمان هستیم!
اما چه نق میزنم، دولت اسرائیل همهنگام بعد ازینکه از بجان انداختن فلیسطینی ها به هم کیف کرد، از فرصت استفاده کرد تا با بقتل رساندن کودکان ابراز تاسف کند و بهانه بدست مزدوران تروریست بدهد تا آنها هم بهانه ای برای ارتش اسرائیل بتراشند تا با براه اندازه خون و آتش، اقتصاد و سیاست جنگی دوباره گل کند و بذر بکارد.
شایعه هست که تا دو روز دیگر (فعلا)آتش و خون کافی خواهد بود تا بذری که گلها افشاندند، بخوبی خونیاری شود و در پنها گرمای ز آتش سروقت مناصب (وقتی اقتصاد و سیاست جنگ به تته پته افتد) دوباره گل کند!
کارل لیبکنشت (karl liebknecht)
متولد ۱۳ اوت ۱۸۷۱ در آلمان (leipzig)، فرزند ویلهلم (wilhelm liebknecht، در شورش جمهوریخواهان بادن ۱۸۴۹ شرکت کرد و بعد از شکست شورش به سوئیس و از آنجا اخراج و به لندن رفت با مارکس و انگلس دوست شد. در سال ۱۸۶۹ با آوگوست ببل august bebel حزب کارگران سوسیالدمکرات آلمان که بعد به حزب سوسیالدمکرات آلمان -حسآ- تبدیل شد، تأسیس کرد.)، وکیل بود. از سال ۱۹۰۸ عضو سوسیالدمکرات مجلس پروس و از سال ۱۹۱۲ مجلس آلمان (reichstag) شد. با رزا لوکسمبورگ (rosa luxemburg) جناح چپ حسآ را رهبری میکرد. بعنوان یک رادیکال ضد نظامیگرایی معتقد بود که سرمایهداری و نظامیگرایی ارتباط مستقیم با هم دارند. از اعتصاب عمومی برای مبارزه سیاسی طرفداری میکرد. وقتی جنگ جهانی اول شروع شد تسلیم انضباط حزبی شد و به وام جنگی رای مثبت داد، اما بزودی در دسمابر ۱۹۱۴ تنها نمایندهای بود که ضد وامها رای داد. ۱۹۱۵ جزو مؤسسین گروه بینالملل بود که به اتحادیه اسپارتاکوس تبدیل شد. اوایل سال ۱۹۱۶ از گروه نمایندگان مجلس وابسته به حسآ اخراج شد و بخاطر برگزاری یک همایش ضد جنگی در ملاعام، به ۴ سال حبس محکوم شد و اکتبر ۱۹۱۸ بخشیده شد. او هنگام انقلاب نوامبر آلمان در تاریخ ۹ نوامبر ۱۹۱۸ روی بالکون قصر برلین جمهوری سوسیالیست آزاد آلمان – بر پایه یک جمهوری شورایی – را اعلام کرد که بینتیجه ماند. همزمان فیلیپ شایدمن (philip scheidemann ناشر و سیاستمدار حسآ – جناح اکثریت) بدون مأموریت حزبی “جمهوری آلمان” را اعلام کرد. با اینکه از او خواسته شد عضو شورای مأموران ملت شود، رد کرد و آخر دسامبر ۱۹۱۸ عضو مؤسسین حزب کمونیست آلمان شد و همراه رزا لوکسمبورگ در راس حزب قرار گرفت. بعد از شکست قیام اسپارتاکوس ضد دولت موقت فردریش ابرتس (friedrich eberts اولین رییسجمهور آلمان در جمهوری معروف به وایمار و سوسیالدمکرات. ۱۹۱۳ بعد از مرگ آوگوست ببل در کنارهوگو هازه hugo haase از جناح صلحطلب (پاسیفیست) ریاست حسآ را بعده گرفت. ژانویه ۱۹۱۸ رهبری اعتصاب کارگران کارخانه مهمات جنگی را بعهده گرفت و فوری اعتصاب را خنثی و تمام کرد. بعد از استعفای ویلهلم دوم بتاریخ ۹ نوامبر ۱۹۱۸ کارهای نخستوزیر را بعهده گرفت و با توجه به مخالفتش با اعلام جمهوری توسط شایدمن ریاست شورای ماموران را قبول کرد و در مقابل مدل شورایی، با به کمک گرفتن نیروهای مخالف جمهوری نظام پیشین، مدل پارلمانی مرکزی را استوار کرد و رییسجمهور شد.) در برلین (ژانویه ۱۹۱۹) که سرانش بودند، هردو توسط افسران سپاه آزاد در برلین بقتل رسیدند.
طلبنامه
لغو مجازاتی که با زیرپاگذاشتن حق آزادی اندیشه و بیان، ابلاغ شدند!
آزادی همه زندانیان سیاسی و عقیدتی!
محکوم کردن قضاتی که بجای روای عدالت در سرکوب و بیعدالتی شریک هستند!
حذف مقامات و شوراها و ادارات قدرتمند و مطلق، بخصوص ولایت فقیه، شورای نگهبان و مصلحت نظام!
تقسیم قدرت و ثروت (هرچه بیشتر، بهتر)
اسامی زندانیان سیاسی. وبلاگ من و تو فرزندان کاوه هستیم ، ضحاک کشیم
اینکه یک دولت و نظام حاکم دینی (از اسلامی تا مسیحی و یهودی و بودایی و …) توان دمکراسی را ندارد هیچ شکی ندارم، هرکی چیز دیگر میگوید یا خود را گول میزند یا میخواهد دیگران فریب دهد. البته اینکه ادیان در یک نظام دمکراسی میتوانند بکار و به اصول معنوی خود بپردازند تا بطور نسبی با فساد قدرتی و حتی مالی در میان خود و جامعه مبارزه کنند هم شکی ندارم، اما خب فقط به مقداری و بطور نسبی و فقط اگر رهبر افراطی نداشته باشند و یا پیروان مقلد این رهبر افراطی نداشته باشند.
به نظر من کشوری که نتواند سیستم جمهوری را مشروطه کند، هرگز نخواهد توانست سیستمی که به یک فرد منسوب هست (سلطنتی) را مشروطه کند.
ما در ایران، بطور کل در خاورمیانه و جهان سوم سطح دانایی و اگاهی کمی داریم، مفهوم دمکراسی و اتحاد و دست به دست را بد و نادرست تعریف و تعبیر میکنیم و مشکل اصلی ما همین هست و خیال میکنیم اگر همه را زیر یک ایدئولوژی یا شخص یا حزب یا یک فکر جمع کردیم و همه موافق “این” هستند، دمکرات و متحد هستیم. یعنی کاملا برخلاف غرب که همین را سعی کرد و بعد فهمید که باید با اشخاص و افکار مختلف در کنار هم نشست و به اکثریتی (البته اگر همه بشود عالی خواهد بود) نشان داد که همه با توجه به مخالفت، قبول دارند که دیگران افکار خود را داشته باشند و چنین با سیاست و بدون خشونت یک “ما” از اکثریت نسبی ساخته شد. ما هنوز سعی مکینم ظاهر این “ما” را در ایران با زور و دروغ و فریب بسازیم .
نیمخواهم بگویم اینجا زور و زر درمیان نیست، اما حتی اگر شده یک حقوق نسبی و جزئی میدهند تا اکثریت، حداقل احساس بکنند عضو این “ما” هستند.
حتی این احزاب راست محافظه کار اروپا را نگاه کنید، متوجه میشوید که بطور خلاصه میگویند:
»اگر عضو “ما” نبودی، فلانت میکردیم.« یعنی حتی وقتی بهت حمله میکنند، این حس را بهت میدهند که عضو این “ما” هستی. اما حالا ایران: وقتی میگم تو هم عضو “ما” هستی، خفه شو و نگو نیستم وگرنه کارت تمام هست. اگر جرات کنی و نشان دهی که عضو این “ما” ساخته خودشان نیستی که کارت تمام هست.
در تایرخ مشاهد کنیم هر دولتی که با دادن حقوق و مزایا و تضمین حفاظت افکار مختلف توانست مسئله “ما” را با عضویت داوطلبانه مردم، حل کند تا اطلاع ثانوی نجات یافت (حل مشکلات دیگر هم نیاز هست) و هرکی خواست با زر و زور ظاهر این “ما” تشکیل دهد سرنگون شد و یا تا سرنگونی رفت و سیاست خود عوض کرد.
ایالات متحده یک اکثریت نسبی دارد که خود را متعلق به “ما” اش میدانند و بخاطر جمعیت زیاد این اکثریت نسبی فعلا کافیست.
اروپا یک اکثریت مطلق دارد که خود را جزو “ما” اش (اسپانیا فعلا نادیده گرفته شود) میدانند.
ایران در طول تاریخ معاصرش هرچند سعی کرد با زور و زر ظاهری از “ما”ی اکثریتی نشان دهد، اما هرگز نداشت.
و این مسئله “ما” فقط وقتی حل میشود که قبول کنیم افکار و اشخاص دیگر و مختلف نه فقط حق حیات دارند، بلکه از حقوق مانند خودمان هم باید برخوردار شوند. از حق بیان گرفته تا حق زندگی کردن به روش و افکار خودش. البته همانطور که من مجاز نیستم حقوق خود را بهانه برای پایمال کردن حقوق دیگران قرار دهم، او هم چنین اجازه ای ندارد.
و اولین دشمنی که باید درین راه شکست دهیم، ترس هست. ترسی که باعث شده و میشود فرصت طلبان از آن سوءاستفاده کرده و یک “ما” ظاهری که هیچ حس همبستگی ندارد، بپا کنند تا سود مالی برده و ببرند، حتی و بخصوص با فدا و فروش آینده جامعه.
برای اینکه نگذاریم از ترسمان اسفاده شود، اگاهی و بردباری لازم هست. هرکی خواست جلوی آگاهیت را با زور و سانسور بگیرد، و هرکی تو را از بردباری در مقابل همنوعت منع میکند، دشمن واقعی تو و آینده جامعه هست.
اگر نگذاریم ترسمان رهبرمان شود، اگر همه با هم با افکار و عقاید مختلف دست به دست هم دهیم، هیچ شخصی، حزبی، دولتی و سرمایه سالاری توان ایستادگی در مقابل “ما” ندارد. این را تاریخ نشان داده، فقط باید مسئله “ما” را حل کنیم و انهم با آگاهی و بردباری و دادن حقوق و مزایای مساوی به همه!!
آزاده و تا توانت مستقل باش
تا آزادی مطلق و استقلال نسبی *
* من به تو نیاز دارم و تو به من نیاز داری، وقتی این را بدانیم و قبول کنیم و حقوق همدیگر رعایت کنیم، مستقل (نسبی) هستیم. اما وقتی تو اینرا ندانی و من هم نادیده بگیرم و سوءاستفاده کنم و حقوقت زیرپا بگذارم، بنده و وابسته هستیم.
استقلال مطلق از بشر منجر به تنهایی و استقلال مطلق هم منجر به مرگ خواهد شد!